تبليغاتX
ترشيده ها
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

يه چند سال پيش زري و پري وارد يه خونه اي شدن با يه عالمه آرزوي طلايي پرواز ....... . وسطاي راه خسته شدن ، وايستادن و هاج و واج اين ورو اون ور نگا كردن . ديدن اي دل غافل ..... اينا پريدنم بلد نيستن چه برسه به پرواز ! ديدن آرزوهاشون ، اصلا آرزو نبوده و داره يواش يواش كمرنگ و حتي بيرنگ مي شه . خسته بودن و دلشكسته ، غمگين و افسرده ، مايوس و سرد ...... دنبال يه همدم مي گشتن . همدمي كه براشون گوش باشه . تو سرشون نزنه . واسه گريه هاشون ريسه نره . دل شكستشونه بيشتر از اين نلرزونه ...... واسه همين اومدن سراغ شما .شما ها كه واقعاً تو اين مدت خيلي در حق ترشيده ها محبت كردين . ما ها تو وبمون از غمامون ، از دوستيامون ، از خاطره هامون .... براتون نوشتيم . و اين باعث مي شد كه اولاً دلمون سبك شه و دوماً بفهيم كه تنها نيستيم و خيليا ممكنه كه  مثل ما باشن . اوضاع همين طوري ادامه داشت تا اينكه پري ۳۱ تير ۸۶ با وب ترشيده ها خداحافظي كرد و از اون موقع به بعد من باهاتون بودم . من يعني زري خانوم خيلي بهتون عادت كردم . بهتون انس گرفتم . باهاتون دردو دل كردم . و خيلي وقتها خوشحال مي شدم كه بهم انقدر اعتماد دارين كه حرفاي خصوصيتون رو هم باهام در ميون بذارين ......

اين آخرين پستي هست كه براتون مي نويسم . برام كامنت بذارين ، ميام پيشتون . دوستون دارم و برا همتون دعا مي كنم . شما هم لطفا منو دعا كنين .

ميلاد ، مهري ، فاطو ، پيرمردو ، غزل ، ام البنين ، مصطفي خان ، فروزان ، توران ، جهنمي ، منفرد ، مهسا ، فاطمه و شيما ، مين ، مونا ، اون يكي مونا ، رسول ، مرتضي ، متحرك مرده ، مهدي ، مهدي دفتر عشق ، ساغر تمنا، مسعود.ش ، اون يكي مسعود ، آتنا، عطا، راضيه ، مهرنوش ، شنبليله جون ، (كيش ميش سابق) تارا، بهار و بهنام ، الهام ، آبتين ، كاوه ، آواي سكوت، امين ، فرياد، مينا ، حامي ، ميترا و مهسا ، هادي ، مرتضي ، پسر بندر ، آرزو ، آيدين و بقيه دوستاي قشنگم :

خداحافظ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:14  توسط زري و پري  | 

دوشنبه پنجم فروردین 1387
سلام

سال نو مبارك.....

اميدوارم سال جديد ،سال سبز شدن و سبز بودن هممون باشه ، از زردي ها و بدي ها، كينه ها و حسد ها و خودخواهي ها دور و با عشق و صداقت و مهر و محبت زندگي كنيم . مطمئنم اگه با لبخند و اميد به استقبال بهار بريم ، خيلي از مشكلات حل مي شه .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:57  توسط زري و پري  | 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
 

سلام بچه ها جون                         خوبين ؟                                آره ؟ خوب خدا رو شكر .                         نه ؟ به من چه                          در كل اميدوارم همتون خوب باشين . ما هم خوبيم. مي دونم چون خيلي وقته كه نبوديم ، حسابي دلتنگمون شده بودين . ولي جاي نگراني نيست كه ما دوباره اومديم . دفعه بعد كي بيايم خدا داند              

شده تا حالا يه هدفي داشته باشين و تموم هم و غمتون رسيدن به اون باشه ولي عليرغم همه سعي و تلاشتون بهش نرسين . اون موقع چه حسي بهتون دست مي ده ؟                             شما رو نمي دونم ، ولي واسه من خيلي وقتها همچين اتفاقهايي افتاده كه واقعا دركش سخته . انگاري بهت شوك بدن ، يا انگشتتو رو كليد اتصالي برق بذاري                                ولي با همه ناراحتيم بعد يه مدت ديدم كه اون خواسته اصلا به صلاح من نبوده  و من به يه خواسته به مراتب بالاتر از اون رسيدم . پس واقعا راسته كه ميگن خواسته خدا خيلي قشنگتر و بهتر از خواسته ما آدماست و صلاح ما رو اون بهتر از خود ما مي دونه . شما چي بهش اعتقاد دارين ؟           

چند روز پيش داشتم يه كتاب به اسم " مشكلات را شكلات كنيم " مي خوندم كه اين مطلبش تقريبا بي ربط با حرفاي ما نيست ، بخونين :                             

روزي زيبا و زشتي در ساحل دريا بهم رسيدند . آن دو بهم گفتند : بيا در دريا شنا كنيم . برهنه شدند و در آب شنا كردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و لباسهاي زيبايي را پوشيد و رفت                 

زيبايي نيز از دريا بيرون آمد و لباسهاشو پيدا نكرد . اجبارً لباسهاي زشتي رو پوشيد.          

به همين خاطر هست كه خيلي وقتها ، خيلي از ماها ، اين دو رو با هم اشتباه مي گيريم .اما كمتر كسي هست كه چهره زيبايي و زشتي رو فارغ از لباس هايي كه پوشيدن ، تشخيص مي ده .       

تو زندگي هم چه بسا زيبايي هايي كه زشت ديده مي شوند و چه زشتي هايي كه زيبا جلوه مي كنند .         راستي بچه ها همين جا از دوست خوبم ، ميلاد عزيزم ، براي اين سيمبل هاي قشنگ تشكر مي كنم .داداشي دستت طلا                  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:42  توسط زري و پري  | 

شنبه دوازدهم آبان 1386

اطلاعيه

دوستای عزیزم ، كساني كه از قبل دوستيم و اونايي كه جديدا به جمع دوستان اضافه شدن :من عاشق نيستم ، از عشق هم بدم مياد (چه خوب باشه و چه بد باشه ) لطفا سوء تفاهم نشه ، انگ عشق و عاشقي بهم نمي چسبه . مي خوام آزاد باشم نه غلام حلقه بدوش عشق . پس اگه تو آپهام بعضي موقع ها از عشق مي نويسم ، نشون نمي ده كه عاشقم .

 

قربون همه شماها : زري

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط زري و پري 

چهارشنبه نهم آبان 1386

سلام

خوبين ؟ ما هم خوبيم . شكر .....

ديروز من و پري ، با هم قرار گذاشتيم كه ناهار بريم بيرون .

قرار بر اين شد كه ساعت 12.30 ظهر پري بياد دنبالم و از نيم ساعت وقت ناهارم نهايت استفاده رو بكنيم .تا ظهر كه حسابي اعصابم از همكارا و ارباب رجوع هاي رنگ و وارنگ شسته رفته شد .

 12.30 بدو كيفمو برداشتم و خودمو به هر جون كندني بود از دست ارباب رجوع هاي سمج و وقت نشناس ، بالاخص آقاي پذيرا نجات داده و پله هاي اداره رو دوتا يكي كردم و دم در اداره رسيدم ولي خبري از پري خانوم نبود ، مجبور شدم برا اينكه وقت ناهارم نگذره دوباره به زندان برگردم و سبزه هاي زير پامو يكي يكي بشمرم .

يك .... دو .....

الحمداله كه به سبزه دهم نرسيده ، پري آسه آسه خودشو رسوند. بعدش  به كافي شاپ پدرخوانده رفتيم البته يه چيزش به نظر بقيه ، نه ما غير عادي بود ، و اون اين بود كه همه اكثرا دختر ، پسر و سوسولي بودن . ولي من و پري با پوشش اداري و دوتايي باهم بدون مزاحمت و وجود هيچ پسري اومده بوديم .

تا پيتزا آماده شه ، يه يه ربع بيست دقيقه اي طول كشيد ، ما هم كه عادت داريم تو 5 دقيقه اول تمام حرفامون رو تند تند به هم بزنيم ، بزور حرفارو كش داديم به يه ربع . ولي بعدش مجبور شديم رسالت مخصوص خودمون رو انجام بديم و اون هم سرك كشي به ميزهاي دورو برمون بود .

باور كنيد كه ادادهاي بعضي هاشون خيلي چندش آور بود . ولي بعضي هاشون هم با مزه كنار هم نشسته و پچ پچ مي كردن .......

پري كه مي گفت اينا همشون برام بي معني هستش ، مي دونم يه مقدار غلو مي كرد و هنوز هم ته تهاي دلش لغتنامه اينا پيدا مي شد .

من چي ؟ من هيچي ؟ آخه مي دونين زياد با عشق ميونه خوبي ندارم . البته من با اون مشكلي ندارم ، اون عشقه كه تو ذاتش برام مشكل سازه .

پري فكر مي كرد ، مي دونستم داره خاطره هاشو مرور مي كنه ، نه اينكه علم غيب داشته باشم و نه اينكه مثل الياس فكر ها رو بخونم ، خودش بعضي هاشو بهم مي گفت . منم خواستم اين كارو بكنم ، ولي باور كنيد كه حالم داشت بهم مي خورد . نمي دونم چرا هر موقع كه مي خوام به اون بيچاره فكر كنم ، فقط و فقط اذيتاش به ذهنم مي رسه . راستشو بخواين با حرفاش ، كاراش ، خانوادش ، نقشه هاش  دلم رو زده . اين چند وقته هم كه بازم سر و كلش پيدا شده و باز مي خواد خامم كنه . يه روز مياد اولتيماتوم مي ده ، يه روز خواهش مي كنه ، يه روز .....فكر مي كنه كه هنوزم دلم باهاشه . خبر نداره كه ديگه كار از كار گذشته و من عاقل شدم ........

خلاصه بعد كلي حرف و خاطره و فكر بالاخره پيتزا رسيد و جاي خوشمزه ما جرا .

منو مي گي ، مثل نديد بديدا افتاده بودم رو پيتزا و حالا نخور كي بخور . نه گوشم كار مي كرد ، نه مغزم ، فقط و فقط دهن و معدم ..... يه هو چشم باز كرديم ديديم اي دل غافل ، نيم ساعت وقت ناهار شده 3 ربع .

واسه همين بار و بنديل رو جمع كرديم و بدو به سمت اداره  . اداره كه رسيدم نگاه خصمانه نگهبان رو محل نداده و با غرور تمام به سمت اتاقم رفتم . داشتم خدا رو شكر مي كردم كه كسي بهم گير نداده كه يهو خودشيرين اداره با صدايي كه همه و همه حتي رئيس بشنوه ، گفت خانوم ....... چشم ما روشن . بالاخره شما اداره تشريف اوردين . منم انگار كه پر باروت باشم طوري با غيض نگاش كردم كه خودمم يه لحظه تنم لرزيد  . آخه بگو زغال ، چي بهت رسيد ، خيال نكن كه با اين كارات نور چشم رئيس مي شي . مطمئن باش تا تقي به توقي بخوره ، اولين نفر خودتي كه با اردنگي به بيرون هدايت مي شي . چي بگم آخه من از دست اين آدماي چاپلوس دو رو ، كه فكر كردن خيلي با مزه هستن .....

يه چايي خوردم و سعي كردم كه خودمو به كارام گرم كنم ، ديدم نمي شه ، همش فكرش ميومد تو ذهنم. كي ؟ خوب معلومه ديگه . اونو مي گم .....نه همكارم نه ، اون ، اوني كه باز پداش شده . افتاد ؟ماشاله دو ريالي كه نيست ته ديگ نذري همسايمونه . دلم بحالش مي سوخت ، آخه خيلي از ريخت و قيافه دراومده ، لاغر شده و كفري . انگار از همه و همه طلبكاره . مي دونم براش خيلي سخته ، ولي چاره چيه ؟ بايد اين دوره رو بگذرونه . چطور كه من گذروندمش ، چشمش كور ، دندشم نرم . به درك ..........

واسه اينكه از فكرش درآم ، تصميم گرفتم  وبگردي بكنم ، به سفارش يكي از دوستان ، به وب يه كسي رفتم كه واقعا حالش وخيم بود و سر مسائل بيهوده ، تصمياي عجيب غريبي گرفته بود . واييييييييييي كه نمي دونين حالم چقدر بد شد . واقعا مي گم ........

خلاصه به هر زوري بود خودمو به شب رسوندم و يه خورده  آهنگ گوش كردم ، بعد با اين ترانه و با فكر و دعا برا اون دوست وبلاگي  شب شعري گذاشته وخوابيدم :

گفتم كه رفتنت يه روز ، قاب دلم رو ميشكنه

گفتي كه اين بخت تو بو ، تقدير تو شكستنه

گفتم بمون اون روز مي ياد ،غصه هامون تموم مي شه

گفتي اگه باهام باشي ، لحظه هامون حروم مي شه

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم ، انگاري خراب شد و دلم شكست

ساز من زانوي غم بغل گرفت ، رفت و كز كرد ، گوشه اتاق نشست

هر وقت كه بارون مي زنه ، تو رو كنارم ميبينم ، حس مي كنم پيش مني هنوزم عاشق ترينم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:5  توسط زري و پري  | 

شنبه سی و یکم شهریور 1386

يه چند روزيه كه از ماه مبارك مي گذره ، از بيست و چند سال زندگي فقط دو يا سه سال هستش كه ماه رمضون ها رو روزه مي گيرم . نمي دونم چرا همش احساس مي كنم كه روزه هاي امسالم با سالهاي قبل فرق مي كنه . سالهاي قبل با يه اميد خاصي روزه مي گرفتم ، همش منتظر يه هديه ، يه جايزه از طرف خدا بودم . انگار كه بخوام باهاش معامله كنم انتظار داشتم كه خداجون حالا كه من روزه گرفتم ، تو هم فلان كارو برام بكن ....

ولي امسال روزه مي گيرم ، بدون اينكه همچين انتظاري ازش داشته باشم . نه اينكه طعم واقعي روزه رو چشيده باشم و نه اينكه بدونم خداجون هديه هاي قشنگتر و بزرگتري برا بنده هاي روزه دار واقعيش در نظر گرفته و نه اينكه ديگه هيچ آرزو و دغدغه اي نداشته باشم .....

شايد چون نااميد شدم ، نه از كرم اون ، بلكه از سياهي كارنامه خودم .

احساس مي كنم كه دارم سال به سال از خدا دور مي شم ، احساس مي كنم كه فاصله بينمون داره خيلي زياد مي شه .

يادم مياد يه موقع هايي انقدر باهاش صميمي بودم كه راحت و هر موقع كه دلم مي خواست باهاش حرف مي زدم ، ولي الان ديگه روم نميشه بي پرده باهاش دردودل كنم . اون موقع ها با يه خواهش كوچيك ، فوقش با يه قطره اشك ، به خواسته هاي دل كوچيكم مي رسيدم ولي الان نمي دونم چي ازش بخوام و چطوري ؟ اون زمونا حتم داشتم كه كسي رو دارم كه هيچ وقت تنهام نمي ذاره ، ولي الان دلم رو به مترسكهاي دورو برم خوش مي كنم كه تا تقي به توقي مي خوره ، فوري تنهام ميذارن . اون وقتا بزرگترين تكيه گاهها براي من بود ، ولي حالا دائم پشتم خالي مي شه و من مي مونم و پادر هوايي ......

مي خوام برگردم دوباره به اون روزا . يعني خدا قبولم مي كنه ؟ درش رو به روم وا مي كنه . مي ترسم ضايع شم و پشت در بمونم . مي ترسم راهشو گم كنم . يعني دستمو مي گيره ؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52  توسط زري و پري  | 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

پسرها نمي‌توانند
1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave
نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نكنند!
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به آبجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!

دخترها نمي‌توانند
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ‌تر، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:14  توسط زري و پري  | 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

دلتنگي خيلي بده . نه؟ تا حالا شده دلتنگ بشي ؟ هر چي . هرچي و هر كسي كه يه روزگاري باهاش بودي و ازش خاطره ها داري .

من كه يه چند وقته بدجوري دلم هواي بعضي تعلقات گذشته ام رو كرده .

دلم تنگ شده واسه معصوميت بچگيم .برا اون روزايي كه مي دونم خودم و خدام خيلي بيشتر از الانم دوستم داشتن .

دلم تنگ شده براي آسمون آبي دل هاي آدما . آخه خيلي وقته كه حس مي كنم از آسمون روشن و بي ابر دلاي ما آدما خبري نيست .

دلم تنگ شده واسه كسي كه تمام احساسات قشنگم رو مچاله كرد . واسه كسي كه يه درس بزرگ بهم داد ، درسي كه هيچ وقت نبايد ساده باشي ، هيچ وقت نبايد دل و زبونت يكي باشه و هيچ كس رو بيشتر از خودت دوست نداشته باشي . واسه كسي كه نمي دونم الان كجاست ؟ چي كار مي كنه ؟ با كيه ؟ خوشبخته يا .... . گو اينكه الان ديگه هيچ كدوم از اينا برام مهم نيست . ولي نمي دونم با وجود اينكه ديگه نمي خوامش و پروندش رو برا هميشه بستم ، چرا بعضي وقتها دلم هواشو مي كنه ، هواي حرفاي دروغكي ، دوست داشتن هاي الكي ، وعده هاي سر خرمن ..... مي دونم اگه اينا رو بخونه ، همه تقصير ها رو گردن من ميندازه . شايدم اون راست مي گه . همش تقصير منه .نمي دونم هنوزم يادش ميفته كه چه قشنگ ، چشم تو چشم هم و با هم زمزمه مي كرديم :

كسي كه با زمزمه كردن نامت به انتهاي باران مي رسد ،چگونه از تو نگويد ؟ بگذار اين رهگذر خسته از دلواپسي ، هر بار كه شمعداني سكوتش را به باران هديه مي دهد ، از تو بگويد .

                                                              

 

دلم تنگ شده واسه يه فسقلي كه هيچ وقت بهش نگفتم بودنت ، مسخره بازيهات ، چقدر با مزه و دوست داشتني بودن . كسي كه حالا رفته دنبال زندگي خودش و چقدر بده نبودنش و بدتر از اون به امان خدا ول كردن كسي كه خيلي برا اون و من عزيز بود .البته بر اینکه اون خیلی سعی کرد ، هيچ شكي نبوده و نيست .

دلم تنگ شده واسه كسي كه خيلي دوستش دارم ، مثل يه خواهر . يعني چي مي خواد بشه ؟ مي دونم كه قراره فاصله بين من و تو خيلي بيشتر از الانمون بشه . پس تا اون روز ، با من حرف بزن . با من كه شكسته تر از شاخه ها هستم ، مني كه سرگردان تر از ابرهاي همين حواليم ، با من حرف بزن از گفته هاي ناگفته دلت . از اضطراب كوچه باغهاي بيقراري ، از واهمه تنهايي ، از لحظلات بي كسي ... . فقط برات آرزو مي كنم كه هر جا كه باشي خوشبخت و شادكام باشي .  

 

 

آره دنيا راست گفتن كه خيلي پست و حسودي . كه دوست داري ، همه مثل خودت شن . مثل خودت تنها و بي كس حتي بي هدف .

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:40  توسط زري و پري  | 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

سلام دوستاي گلم

امروز تولد پري جونمه .

 اين آخرين باري هستش كه من مي تونم پري رو بغل كنم ، ببوسمش و تولدش رو از نزديك بهش تبريك بگم .سالهاي بعد فرسنگها و قاره ها بين من و اون فاصله ميفته و تنها اينترنت و گهگاهي تلفن اغده هاي تنهايي و دوري من رو از دوست نانازم ، باز خواهد كرد .

 قشنگم ، خواهر عزيزم ،پري ناز و مهربون و دوست داشتني خودم ، تولدت مبارك .

عزيزم اميدوارم تا سال بعد كه تولدت رو بهت تبريك بگيم ، به همه آرزوهاي قشنگ دل خوشگلت برسي . به همه و همشون وهيچ وقت دلت رنگ غم نبينه .

خوشبخت و شادان و سلامت باشي

                                                                                                 زري

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:35  توسط زري و پري  | 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

 

((کاش آشناییها نبود یا که به دنبالش جداییها نبود))

این جمله رو خیلی وقت پیشها تو دفتر خاطرات همدیگه یعنی همکلاسیها و دوستها می نوشتیم .حالا من باز هم دارم اینو می نویسم اینبار با دلی پر از غم و اندوه و شاید برای آخرین باری که تواین وبلاگ دارم می نویسم هرچند امیدوارم اینگونه نباشه .

آره جداییها پشت سرهم میان سراغ من مثل اینکه من باید خیلی تنهاتر از اینی که هستم باشم ! خدایا به امید  تو .

پس از ۶سال در عرض این یه ماه دو جدایی خیلی بزرگ را دارم تجربه می کنم .تو آپ قبلی گفتم که از عشقم جدا شدم ولی بازم می گم دوری به معنی دوست نداشتن نیست مهم اینه که کنارش نباشی ولی به یادش باشی و دوسش داشته باشی با اینکه شاید اعتمادت نسبت بهش کم شده باشه ، من كه اينجوريم هيچوقت علاقم رو از دست نمي دم ولي بعضي وقتها برا بعضي كارا خيلي ديره .من بقدري اعتماد كرده بودم به قدري باورش داشتم با همه وجودم مال اون شده بودم خدا خودش شاهده هيچكس نمي تونه خلاف اينو بگه برا همين فكر مي كردم كه ديگه هيچوقت جدايي نيست و تكيه گاهم مثل شير هميشه پشتمه و نميذاره زمين بخورم ولي زمين خوردم بد جوري خودشم .شايد من نسبت به قبل عوض شده باشم ولي هيچوقت نه از محبتم كم شده و نه از علاقه، بعضي وقتها بايد چيزهايي رو كه نميشه عوض كرد پذيرفت و كنار ايستاد و منتظر ماند تا دوست هميشگيمان دستشو دراز كنه و هر چيزي رو سر جاي خودش بذاره اونطوري كه خودش مي خواد و به نفع ما هم هست.زمان بسيار چيز با ارزشيه خيلي زود مي تونه دير بشه . ولي بعضي وقتها گذشت زمان دواي دردهايمان هست و مي تونه راه حلهايي رو جلو پامون بگذارد .من به خاطر وضعيت روحي نامناسبي كه دارم متاسفانه نمي تونم دست به تغيير بزرگ ديگه اي تو زندگيم بزنم و مقابله جديدي رو شروع بكنم ولي علاقه من پابرجاست تا ابد هيچ كسي و هيچ چيزي  نمي تونه جاي اونو بگيره .هركدوم به روش خود فداكاريها كرديم و از خودگذشتگي ولي كافي نبودن .شايد راست مي گن همه راهها بسته نيست ولي من الان تو وضعيتي نيستم كه بتونم راههاي جديدي رو امتحان كنم .اگه خواست خدا اين باشه مطمئنم در وقت خودش اين راه رو جلو پامون مي ذاره .

البته  من فكر مي كنم كسي كه از چند ماه از زحمتش نتونه بگذره از يه سال زحمتش هيچوقت نمي تونه بگذره . من تواين چند وقته به جز جدايي ها، نتيجه خيلي از زحماتمو چشم بسته از دست دادم چون فكر مي كردم همه همين طورن ولي ديگه به اين راحتي ها باورم نميشه كه افراد بتونن از زحماتشون براي رسيدن به خواستشون بگذرن لا اقلش كه اينجوري نشون دادن به من . پس بهتره هركي راهي رو كه الان جلو روشه بره تا فرصتهايي رو كه داره  لا اقل از دست نده من كه از دست دادم .

حالا اين، تنها جدايي دردناك من نيست .

دومين جدايي من ، جدايي از زري عزيزم بعد از ۶سال دوستي و بهتره بگم خواهري .۶سالي كه باهم خورديم و خوابيديم با هم خنديديم و گريه كرديم و چه درد لهايي كه باهم نكرديم چه لحظه هايي كه با چهره اي خندان و شاداب و به قول خودمون جوانتر كنار هم بوديم .همينطور چه روزها و دقايقي كه به خاطر هم اشك ريختيم با هم غصه خورديم از درد همديگه ناليدم و شايد هيچوقت نتونستيم به زبون بياريم شايد فقط با نگاهمون با قطره هاي اشكي كه رو درروي هم ريختيم خواستيم احساساتمونو به هم بگيم . نمي دونم تا چه حد تونستيم مونس همديگه باشيم شايد من نتونسته باشم اونجوري كه مي خوام براي زري جونم همدم باشم اونم هميشه به خاطر مشكلات خودم بوده ولي اون هميشه براي من خيلي بيشتر از يه دوست بوده كاش مي تونستم هميشه و همه چيزرو بهش بگم چون واقعا هميشه كمك زيادي در تسلي من كرده . نمي دونم چطور مي تونم اين جداييها رو پشت سر هم تحمل كنم .فقط مي تونم با دعا براشون بخوام كه هم زري عزيز و هم اوني كه بيشتر از جون دوسش داشتم هميشه سالم ،موفق ،اميدوار باشند و خداوند هميشه چهره اونها رو با قلم موي شادي و نشاط و خوشبختي آراسته بكنه . اميدوارم هيچوقت هيچ كدوم منو فراموش نكنن چون من هيچوقت نخواهم تونست فراموششون كنم و جاي اونها در قلب من براي هميشه محفوظه .

خدايا به اميد تو و با ياري تو بحرانها و مشكلات را پشت سر مي ذاريم .خدايا خودت به ما صبر عطا كن تا سر بلند از امتحانات تو بيرون بياييم . مارا بخاطر گناهاني كه كه داشتيم و داريم ببخش تو خود در ما كار كن و تولدي دوباره به ما ببخش تا راه نجات را بيابيم .

آمين

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:5  توسط زري و پري  |